حسين جان !
گند زدی! مردک اين چه کاری بود کردی؟ هی رابينسون رابينسون... مسخره اش را در آوردی با اين کارهات. فکر کردی ما نمی دانستيم با اجنبی ها دستت توی يک کاسه بود؟ ما هی چيزی نگفتيم تا بروی بالا مدال بياوری و عکس ما را ببری بالای سرت.
حسين جان!
دوپينگ می خواستی بکنی می آمدی سراغ خودم. چرا از اجنبی مواد خراب گرفتی؟ از اولش هم معلوم بود اين کاره نيستی. از همان وقتی که عکس ما را کج و کوله گرفتی دستت و از سکو بالا رفتی فهميده بودم.
حسين جان!
مگر صبحانه نخورده بودی؟ جانت دربيايد با اين تمرين کردن و وزنه زدنت! حالا جواب آقا را چی بدهم؟ آقا ابالفضل را چه کار کنم که باز هم تنها شد و بی تبليغاتچی! حالا وقت انصراف دادن بود؟ آن هم وقتی می خواستی در سرزمين کفر و کمونيستها علم اسلام را فرو کنی؟
حسين جان...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر